مرغ دریا


مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت ... گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت


نویسنده : مهدی روشن روان ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸

 تازگی به اتفاق بچه های فارغ التحصیل دانشسرای آبپخش ,‌ وبلاگی با عنوان بچه های دانشسرا راه اندازی کرده ایم . این ایده در مراسم هفتمین روز درگذشت بابک کپتان به ذهنمان رسید . وقتی بعضی ازبچه ها را بعد از پانزده یا حتی شانزده سال می دیدیم . تصمیم گرفتیم نگذاریم مرگ ما را به هم نزدیک کند . تصمیم گرفتیم تمام خاطرات خوبمان را با همدیگر مرور کنیم . بخصوص حالا که وارد سراشیبی زندگی شده ایم . آدرس وبلاگ در لیست پیوندها درج شده است . اگر دوست داشتید سری بزنید .

http://danesh-abp.blogfa.com/









نویسنده : مهدی روشن روان ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٧

صدای عرعر ی در فضای سیرک می پیچد . ناگهان خری قبراق و چالاک ، جست و خیزکنان پا به میدان می گذارد ؛ چنان که گویی دل سیری ، قصیل تازه خورده است . جمعیت با دیدن حرکات خر می خندد . خر هم با دیدن مردم ِ خندان ،  کیفور می شود وهمچنان که چشم به انبوهی ِ جمعیت دوخته ، صدای عرعرش را بلندتر و جفتک و جستک اش را بیش تر می کند .

همانطور که می چرخد ، یک باره رو در روی شیر قرار می گیرد .چشم در چشم مقابل او می ایستد . لحظاتی بر خود می لرزد . اما خیلی زود اوضاع دستش می آید . چرخی می زند . پاهایش را بلند می کند و با یک جفتک چنان ضربه ای به پوزسلطان می زند که در جا نقش برزمین اش می کند . نگهبانان به سوی شیرمی دوند . تکانش می دهند . آب رویش می ریزند . چوب زیر شکمش می کنند. لیکن می بینند ؛ سلطان ریق ( رحیق ) رحمت را سر کشیده و کالبد تهی کرده است .

فردای آن روز هفته نامه ی توفیق این موفقیت را به همه ی خران دنیا تبریک می گوید . و سیرک باغ سنگی افتتاح نشده تعطیل می شود .

نتیجه ی اخلاقی آن که : هر گاه شیران پیر شوند به سم ضربه ی خری از پای در می آیند .  

 









نویسنده : مهدی روشن روان ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤

سرانجام لحظه­ ی موعود فرا می رسد . صدا از کسی در نمی آید . چنان سکوتی فضا را پر می کند که انگار گرد مرگ پاشیده باشند . همه منتظر ، تا سلطان جنگل با آن شکوه و جلال وارد شود .

در اینجا لازم است نکته ای را توضیح بدهم  . البته قائدتن باید این مطلب در پاورقی می آمد . ولی ترسیدم پاورقی هایم مثل پاورقی های مرحوم ذبیح الله منصوری بشود. بنا براین بی خیال آیین نگارش و هر گونه آیین دست وپاگیر دیگری شدم .اما توضیح : این که حکومت سلسله­ ی شیرها بر جنگل از چه زمانی آغاز شده است ، تاریخ چه­ ی دقیقی در دست نیست . آنچه مسلم است ؛‌ باید پس از انقراض دایناسورها و ماموت ها اتفاق افتاده باشد . چرا که با وجود دایناسورها و دیگر موجودات بزرگ ، گمان نمی کنم کسی برای شیرها تره خورد بکند . جالب است که هر قدر تاریخ جلوتر آمده حیوانات عظیم الجثه و با شکوه از بین رفته اند و حیوانات کوچکتر باقی مانده اند . پایان توضیح .

یک در آهنی در گوشه ای از محوطه سیرک با صدایی رعب آور باز می شود . بلند گو اعلام می کند : " و اینک سلطان جنگل وارد می شود ." مو بر اندام همگان سیخ می شود . بلندگو یک مارش پخش می کند . ناگهان از میان جمعیت کسی بلند می شود، با فریاد می گوید :‌ "‌به افتخارش "‌ و کف می زند . سکوت سنگین جمعیت شکسته می شود و همه سلطان را تشویق می کنند .

از در آهنی چند نفر داخل می شوند . دور چیزی حلقه زده اند و آن را کشان کشان می آورند . از نعره و غرش هم خبری نیست . به میانه ی میدان می رسند . کنار می روند . جمعیت تماشاچی دهانش باز می ماند ....

آن که در میانه ی میدان ایستاده ، آن سلطان جنگل ، آن شیر غران و .... نیست ،‌ جز همان شیر پیر باغ وحش که دیگر یال و کوپالی ندارد . در میان جمعیت ولوله ای در می گیرد . همه از اینکه کلاه سرشان رفته عصبانی می شوند ... اما ! یک باره ماجرا دیگرگون می شود .