مرغ دریا

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت ... گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

این مطلب برگرفته از وبلاگ تبار آقای سهراب گله گیریان می باشد. اعضای فامیل که علاقه دارند شجره نامه را دانلود کنند می توانند به این آدرس مراجعه نمایندwww.tabar.blogfa.com

بنام خدا

اجداد فامیل های گله گیر دیلم سه برادر بودند‍‍‍ ، به نام های : ملاعبدالعلی ، ملا عبدالمحمد و ملا عبدالنبی ، اهل محلی به نام منگشت ( مدفن امامزاده عبداله ، فرزند امام کاظم (ع) ) در  ی شمال خوزستان بودند . وجه التسمیه گله گیر اینست که کالا یا چیز خوبی را جدا کردن یا از میان جمعیتی یک یا چند نفر شایسته و برتر را انتخاب کردن به لهجه ی لری گله گیر می گویند ( یعنی منتخب یا انتخاب شده ) .

در سال 1137 هجری شمسی در زمان شاه صفی صفوی معروف به شاه طهماسب دوم قشونی به فرماندهی نادر قلی ( نادر خان افشار ) که از سرداران بزرگ آن زمان بود برای دفع سپاه عثمانی ( ترکیه کنونی ) که غرب کشور و حتی اهواز، دزفول ، مسجدسلیمان و قسمتی از بویراحمد را متصرف و قلاع و استحکاماتی ایجاد و مستقر بودند مامور گردیده بود .

قشون عثمانی در آن منطقه حدود بیست هزار نفر بود ولی نیروهای نادر فقط دوهزار نفر بودند. باتوجه به وضعیت سوق الجیشی و صعب العبور منطقه نادر تصمیم گرفت از نیرو های بومی استفاده و یاری گیرد . لذا دستور داد از میان افراد محلی ( منطقه ی منگشت ) عده ای شجاع ، اهل رزم و آشنا به جغرافیای منطقه را فراخوان و به حضور نادر آوردند و اعلام کردند که این نیروها را از بین اهل محل گله گیر ( انتخاب ) کرده ایم . این نیروها پیشاپیش سپاه نادر شبانه از بیراهه ها و مخفی گاه ها به دشمن شبیخون زدند و قلعه اصلی ( نارنج ) که بعد از تصرف به قلعه نادر نامگذاری شد را تصرف کردند . عده ای از نیروهای عثمانی مستقر در قلعه مذکور کشته ، عده ای اسیر و عده ای هم فرار کردند که بعدها توسط نیروهای نادر تعقیب ، عده ای دستگیر و عده ای نابود و تدریجاً تمام مناطق اشغالی کشور را از آنها پس گرفتند .

برای پاسداشت این همکاری ، نیروهای محلی را به حضور نادر معرفی کردند . از جمله زبدگان و سران انتخاب شده ( گله گیر  شده های محلی ) که در این همکاری از خود شهامت و شجاعت بسیار نشان داده و در راهنمایی لشکریان نادر و تصرف قلعه نقش موثری داشتند همین سه برادر نامبرده بالا که رئیس طایفه ملاهای محل و احتمالاً متولی امامزاده هم بودند به حضور نادر معرفی و به پاس این خدمت بنام گله گیر های نادر مفتخر و ریاست آن منطقه به آنان واگذار گردید .

بعد از فوت نادر و روی کار آمدن کریم خان زند و شروع  نادر زدایی و برخورد و برکناری حکام منصوب نادر ، سه برادر گله گیر بمنظور پرهیز از درگیری و رویارویی با نیروهای خان زند و اذیت و آزار آنان توسط عمال زند ، خود و خانواده همراه احشام و اغنام خویش از شامنگشت به منطقه زیدون که در آن زمان ملک عشیره بنی کعب عرب بود مهاجرت و در روستای داربهاره ساکن شدند و به سبب تامین و خرید مایحتاج خود از بندر دیلم ، با شیخ و حاکم آنجا یعنی شیخ درواش شریفاوی رئیس عشیره عرب شریفات ساکن در قلعه دیلم آشنا شدند . با این آشنایی و درک شیخ شریفات از مقام و نفوذ این برادران در منطقه بویر احمد ، از آنان دعوت کرد که از روستای داربهاره زیدون به دیلم نقل مکان نمایند و در این راستا دو خانه متعلق به خود و برادرش شیخ خاطر ( شیخ روستای بنه خاطر ) یعنی خانه کنونی حاج موسی و پاسا‍ژ محمود گله گیر را به آنها واگذار کرد .

چنین به نظر می رسد که شیخ شریفات بخاطر در امان ماندن از دسته جات لر که در آن زمان روستاهای عرب نشین زیدون و لیراوی را مورد دستبرد و غارت قرار می دادند ، برادران گله گیر را دعوت به سکونت در قلعه دیلم کرد که نتیجه هم عدم تهاجم لرهای مهاجم به دیلم شد .

نظر به اینکه برادران گله گیر دامدار و کشاورز بودند و دارای احشام و اغنام ، یکی از آنها بنام ملاعبدالعلی همراه با فرزندان و خانواده و برادرزاده ها روستای کنارکوه را تاسیس و در آن ساکن شدند و دو برادر دیگر یعنی ملاعبدالمحمد و ملاعبدالنبی و فرزند بزرگ ملاعبدالعلی یعنی ملاعبدالکریم در قلعه دیلم در خانه های اهدایی شیخ شریفات ماندند .

پس از چندی طایفه دشمن زیاری هم که از نژاد لر بویراحمدی بودند به روستای کنارکوه آمدند و در کنار گله گیر ها سکونت گزیدند . توضیح اینکه تعدادی از روستاهای لیراوی حومه دیلم آن زمان عرب نشین بودند که از مهاجرین آنسوی خلیج فارس و عربستان سعودی به این منطقه بودند که از نام معرب آن ها معلوم است مانند : ( بنه احمد ، بنه اسماعیل ، بنه خاطر ، شیخ زنگی ، بویرات ، لیلتین ، عامری ، مال شهاب ، مال سنان و ..... ) .

اینک بحول و قوه الهی شجره نامه را تکمیل و تقدیم طایفه بزرگ و محترم گله گیر می نمایم . باشد که فرزندان و نسل آینده ما با شناخت هویت و پیشینه تاریخی پرافتخار خود در ایجاد اتحاد و همبستگی فامیلی و احساس عظمت بیش از پیش در بقاء میراث کهن فرهنگی نژادی خود سعی و کوشش و مباهات نمایند . انشاءاله خداوند به همه فامیل محترم توفیق و سلامتی و سربلندی روزافزون عنایت فرماید .

انشاءاله تاریخ دیلم و لیراوی را که دایی زاده عزیزم شادروان عبدالحمید صدیقی سال ها زحمت کشیدند و از منابع تاریخی و اسناد محلی تهیه و در شرف چاپ بود لیکن عمرش وفا نکرد و آن را به اینجانب سپرد که تکمیل و بمرحله چاپ برسانم بهمین زودی منتشر خواهم نمود .

 

والسلام  -  التماس دعا

حاج محمد خلیل گله گیریان فرزند کوچک فامیل بزرگ


 

فامیل های نسبی گله گیرهای دیلم

Ø     صدیق (حاج علی ملا حسن و فرزندان )

Ø     یزدان پناه ( حاج مجید حاج محد و فرزندان )

Ø     ستارپناهی ( کل عبدالحسین و غلامحسین ملا غلامشاه و فرزندان )

Ø     کنارکوهی ( حسین کل حاجی ( بویعقوب ) و فرزندان  ، تات عبدالعلی و فرزندان )

Ø     فرید ( میرفرج و فرزندان )

Ø     روشن روان (زایرعباس اوسا علی و فرزندان )

Ø     چپ کش (مرتضی و کرم کل حسین و فرزندان )

Ø     سینایی (حاج عیسی کل غلامحسین حاج علی بیگ و فرزندان )

Ø     خادمی  ( حاج محمد آخوند ملایوسف و فرزندان )

Ø     خدامی (حاج مصطفی کل نصراله و حاج اسماعیل و فرزندان )

Ø     آردی ( زایر حسین و مبارک )

Ø     پارسا (حاج یحیی آخوند ملایوسف و فرزندان )

Ø     صالح پور (مشهدی علی تاته صالح و فرزندان )

Ø     شاکری ( فرزند شیخ ابول اوسا علی )

Ø     دیلمی ( عبدالحمید کل شیخ حسین )

Ø     تنها ( مجید کنارو و نوره کنارو )

 


نویسنده : مهدی روشن روان ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۸/۱٤


در ١۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در ٢٠ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در ٢۵سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند.
در ٣٠ سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در ٣۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد.
در ۴٠ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ١٠ درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق میافتد و ٩٠ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند.
در ۵٠ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است.
در ۵۵سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در ۶٠ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
در ٧٠سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است.
در ٧۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر میکند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.
در ٨٠ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در ٨۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.


نویسنده : مهدی روشن روان ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٤/۱٥


این مطلب و مطلب قبل را برای وبلاگ بچه های دانشسرا نوشته بودم. که بخشی از خاطرات دوران تحصیل در دانشسرای آبپخش است.  

خبر دهان به دهان می چرخید. همه از شنیدن آن متعجب و شگفت زده می شدند. هر کس به بهانه ای از سرپرست شبانه روزی مرخصی می گرفت ، که برود و این واقعه ی شگفت انگیز را ببیند. بله! براستی معجزه ای رخ داده بود. من و محمود حاجی پور هم، با هزار کلک موفق شدیم از علی ابراهیم زاده، سرپرست شبانه روزی که بین بچه ها به علی کماندو معروف بود، مرخصی بگیریم .

از کوچه ی خاکی دانشسرا گذشتیم. یک لایه ضخیم خاک روی کفشهایمان نشسته بود. به تنها خیابان آبپخش رسیدیم. چند گاو وسط بلوار لم داده و مشغول نشخوار کردن بودند. از عرض خیابان عبور کردیم. کنار یک نانوایی، یک مرغ فروشی که مرغ زنده می فروخت و از همه مهمتر از کنار پکورا فروشی رد شدیم. برعکس روزهای عادی که بوی پکورا ، پیاز و لیموی تازه وسوسه ای بزرگ برایمان بود، آن روز به شوق دیدن این معجزه ی بزرگ، پاهایمان سست نشد و با گامهای استوار میل به خوردن را سرکوب کردیم.

پشت ویترین مغازه ی عکاسی که رسیدیم ، دهانمان از تعجب واماند. صاحب عکاسی، تصویری ازمعجزه ی بزرگ را پشت شیشه چسبانده بود. با وجود اینکه ماجرا را، از بچه ها شنیده بودیم، شنیدن دوباره آن از زبان عکاس لطف مضاعفی داشت. وارد مغازه شدیم. صاحب مغازه سبیلی پرپشت و موهای بلندی داشت که قسمت جلو آن کمی تُنُک بود.یک عینک نمره بالا هم به چشمش می زد. درکل قیافه اش شبیه روشنفکرای چپی دهه ی چهل بود. با آب و تاب برایمان توضیح داد که ؛ چند روز پیش در شهر بوشهر مردی متوجه چیز عجیبی روی درخت ترنج وسط حیاطشان می شود.نزدیک که می رود، می بیند ، بله! یکی از ترنج ها به شکل صورت یک آدم است. خلاصه، اطلاع می دهد، خبرنگارها ، روحانی ها ، مردم عادی و مسئول ها می آیند و این پدیده عجیب و غریب را می بینند.

من و محمود یک قطعه از آن عکس را خریدیم، و با خود به دانشسرا بردیم. چند روزی بحث در مورد این اتفاق عجیب نقل محافل ما بود. بیرون هم تعبیر و تفسیر های زیادی از این ماجرا بر سر زبانها بود. بعضی ها می گفتند، یکی از نشانه های آخرالزمان است. نظریه ی دیگر این بود که ؛ احتمالاً سالها قبل در آن مکان کسی را به قتل رسانده اند واز آنجا که خون بی گناه هیچوقت پایمال نمی شود، دارد علامت می دهد که جسدش را پیدا کنند. خلاصه نزدیک بود ، شوخی شوخی سر صاحب خانه را بالای دار ببرند. این ماجرا برای همه بهانه ای شده بود، که ژست های فیلسوفانه و عارفانه بگیرند. تا اینکه گندش درآمد.صاحب خانه که دردسرهای زیادی برایش درست شده بود، اعتراف کرد ؛ صورت یک عروسک را روی ترنج قرار داده وترنج به مرور که بزرگ شده ، به شکل قالب در آمده است. افشا شدن این ماجرا تمام بحث های متافیزیکی و فلسفی ما را باد هوا کرد. البته ما خودمان را نباختیم و با کمال وقاحت گفتیم : از اول هم قدری نسبت به این ماجرا مشکوک بوده ایم !

    


نویسنده : مهدی روشن روان ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٩


توضیح : این مطلب را با عنوان آغاز سفر برای وبلاگ بچه های دانشسرا نوشته بودم . آن را با تغییر عنوان ، مجددن در اینجا درج کرده ام.

 ممکن است لحن این مطلب موجب ناراحتی بعضی از دوستان بشودکه نامی از آنها برده شده است.پیشاپیش از همه عذرخواهی می کنم. قصد توهین در کار نبوده و صرفاْ بخاطر حفظ فضای بی پیرایه و صمیمی آن زمان از این القاب استفاده شده است.

کنار سه راهی دیلم  جوی نزدیک مینی بوس لکنته اش ایستاده بود و صدا می زد ؛ گناوه ! گناوه حرکت ! شرجی اواخر شهریورماه طاقت آدم را طاق می کرد . روی همه چیز را لایه ای از نم پوشانده ، و چسبناکی تن ، حوصله ی گپ و گفتی برای کسی باقی نگذاشته بود .

ما سه نفر سوار مینی بوس شدیم .بوی تند گازوئیل دل آدم را آشوب می کرد . جوش های احمد راستگو - که بعدها اسم او را الکساندر جوشی گذاشتیم – بر اثر گرما قرمزتر و موهایش وزوزی تر شده بود . کوتاه کردن بوته های خاراشتری که به جای مو روی کله ی احمد سبز می شد ، برای آرایشگرها مصیبت عظمایی بود . حسین فرزین ( جوکار سابق) تی شرت آستین بلندی مربوط به دوران انقلاب پوشیده بود ، که روی آن نقش یک دست با اسلحه دیده می شد.

مینی بوس با سرو صدای زیادی به راه افتاد . پرده های چرک را کنار زدیم تا منظره ی بیرون را ببینیم . هنوز هم بعد از این همه سال هر گاه چشمم به پارچه ی ساتن می افتد . بوی گازوئیل ، گرما و حالت تهوع مینی بوس نارنجی و قراضه ی تاته و جوی برایم تداعی می شود . از بویرات که رد شدیم ، جوی توی آینه روبرو نگاهی کرد و گفت : "یک نفر بی زحمت کرایه جمع کند . " همیشه در این جور مواقع مسافرها خودشان را به نشنیدن می زدند . چونکه نمی شد توی مینی بوس صاف ایستاد و مجبور می شدی برای مدتی با گردن خم کرایه جمع کنی . در ضمن راننده ها برای این که کرایه ی بیشتری نصیبشان شود چند چهار پایه ی چوبی ، وسط ردیف صندلی ها می گذاشتند ، وتعدادی مسافر اضافی سوار می کردند . این مسأله موجب می شد ، حرکت کردن برای کسی که کرایه جمع می کرد ، سخت باشد . خصوصاً اگر چند مسافر زن توی مینی بوس بودند و بر اثر تکانهای ماشین و دست انداز های جاده ، بدنش با یکی از مسافرهای زن برخورد می کرد .  امکان داشت محشر کبرایی برپا شود . مشکل دیگر این بود که مسافرها به جای پنج تومان پول کرایه ، اسکناس های ده ، بیست و گاهی پنجاه تومانی می دادند . اغلب کسانی که کرایه جمع می کردند ، حساب کار از دستشان در می رفت. و آخر سر مبلغی کم می آوردند . بعضی از راننده ها مثل عمرسعد ، کسری پول را از بخت برگشته ای که توی رودربایستی کرایه جمع کرده بود ، می گرفتند .

مینی بوس روبروی لیلتین که رسید ، توقف کرد. کنار جاده یک اتاقک کاه گلی ساخته و رویش پرچم سبز ِرنگ و رو رفته ای نصب کرده بودند .بیشتر ِراننده ها آنجا می ایستادند و صدقه می دادند. بعدها گاهی که مینی بوس آنجا توقف می کرد عباس دهقان – که توی دانشسرا به موری گندو معروف بود – سوار می شد. عباس همیشه ماجرای جالبی در مورد وجه تسمیه ی لیلتین تعریف می کرد. می گفت : در زمانهای قدیم مردی جهانگرد ، دوشب را درآنجا بیتوته می کند و به همین خاطر اسم آنجا را لیلتین به معنای دو شب می گذارد. چه داستان تأثیرگذاری. اگر آنجا آبادی بوده ، حتما ً خودش اسم داشته،  اگر نبوده و کسی آنجا زندگی نمی کرده، بعد از رفتن مرد ، چگونه این اسم روی آنجا مانده است؟ البته حالا دیگر سن و سالی از عباس گذشته، گمان نمی کنم هنوز این جور ماجراهای بی خود تعریف کند.

خلاصه اینکه به گناوه رسیدیم . مدتی معطلی توی گاراژ صفوی و بعد دوباره صدای قارقار مینی بوس و حرکت به سوی آبپخش .من همیشه فکر می کردم ؛ آبپخش منطقه ای بسیار خوش آب و هوا است. چرا که یا زمستان ها از آنجا عبور کرده بودم، یا شبها. بنابر این یک تصویر رؤیایی مثل یک بهشت گمشده از آنجا داشتم.فکر می کنم احمد و حسین هم همین احساس را داشتند. این نکته برمی گردد به خصلت های درونی بشر.  از بد حادثه، مدینه های فاضله ذهنی اش، در واقعیت آن قدر رمانتیک از آب در نمی آیند. تاریخ پر ازاین تضادهاست ، فقط مقیاسشان فرق می کند.  از گناوه که راه افتادیم 65 کیلومتر خیال بافی کردم. گاهی خودم را مثل هنرپیشه های سینما تصور می کردم ، که با حرکتی آهسته میان نخل ها می دوم. و کلی از این فکرها که نمی دانم روی چه حساب و کتابی توی ذهنم شکل می گرفتند. غرق در تماشای این فیلم های ذهنی بودم که مینی بوس به آبپخش رسید. از ماشین که پیاد شدیم تش باد چنان سیلی به گوشمان نواخت که تمام آن تصویرهای شیک و رمانتیک از کله ام پرید. این اولین تمرین جدی برای مواجهه با واقعیت های خشن زندگی بود.


نویسنده : مهدی روشن روان ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/٤


 تازگی به اتفاق بچه های فارغ التحصیل دانشسرای آبپخش ,‌ وبلاگی با عنوان بچه های دانشسرا راه اندازی کرده ایم . این ایده در مراسم هفتمین روز درگذشت بابک کپتان به ذهنمان رسید . وقتی بعضی ازبچه ها را بعد از پانزده یا حتی شانزده سال می دیدیم . تصمیم گرفتیم نگذاریم مرگ ما را به هم نزدیک کند . تصمیم گرفتیم تمام خاطرات خوبمان را با همدیگر مرور کنیم . بخصوص حالا که وارد سراشیبی زندگی شده ایم . آدرس وبلاگ در لیست پیوندها درج شده است . اگر دوست داشتید سری بزنید .

http://danesh-abp.blogfa.com/


نویسنده : مهدی روشن روان ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٥/٢۸


این شعر محلی سروده ی مرحوم منوچهر آتشی است . چندی پیش آن را برای چند دوست  خواندم .  خواستند که آن را روی وبلاگ بگذارم . من هم این شعر را پیشکش می کنم به تمام دوست داران ادب و هنر ایران زمین .

«شُدمبو سی تو، شُودَر سی مو، نوروزت مبارک بو
کُموتر سی تو، کُوکر سی مو، نوروزت مبارک بو
هلا ای خطه ی دریا و دشت – استان ما بوشهر!
گُلِ تر سی تو، کنگر سی مو، نوروزت مبارک بو
شو چارشنبه سوری، گرمی تش مالِ‌تو، لرزیدنش سی مو
پریدن سی تو، پَرپَر سی مو، نوروزت مبارک بو
شُوِ عیدی که هر کس با عزیزش شاد و خَش دل بی
خش تَر سی تو، غم تَر سی مو، نوروزت مبارک بو
کوکِیسو جون نرو واگرد، کُلِ گندمل سی تو
همه اش سی تو برادر سی مو، نوروزت مبارک بو
هلا اونجو بهار ی نغمه می خونن پیلیسوکل
پیلیسوک سی تو، شوپَر سی مو، نوروزت مبارک بو
هلا اینجو قلاغل پشکلِ ‌غلتیده ری برفن
سفیدل سی تو، سِه تر سی مو، نوروزت مبارک بو
هلا اونجو خِشن بُنگ بزل ری گردنه ی بُزپَر
بُزل پاک سی تو، بُزپَر سی مو، نوروزت مبارک بو
هلا اونجو گِمونم پُر غزل بو دفترِ دریا
غزل ها سی تو، دفتر سی مو، نوروزت مبارک بو
"فرج" کوگ، "ایرجو" بلبل، مو اون قُمری مُخدونُم
کُه و گُل سی تو، مُخ در سی مو، نوروزت مبارک بو
بگین سی "ایرجو" ای غوره! یادِ آتشی هم باش
شدمبو سی تو، شُودر سی مو، نوروزت مبارک بو...»


نویسنده : مهدی روشن روان ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۱٠/٢۱


زمهریری شد دهانت

         آنگاه

              که از عمق نگاهم

                                      عشق را فریادی کردم !

پژمردنم را

              چه ساده به تماشا نشستی

                        هنگامی که نومیدانه

                                            تورا تمنا کردم !

وینک

ویرانه چنانم

              که جغد هم برمن

                             آشیانه نمی گیرد !

 


نویسنده : مهدی روشن روان ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٩/۱



آ

نه اول آبی

 نه آفتاب

که حرف اول آهی

بی کلاه شوی

کاش نبودی میان الفبای

                       زبان مادری !


نویسنده : مهدی روشن روان ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۸/۱۱


من           

درعصرِ ِساندویچ و سیاست

عصر ِ استحاله ی آیه های نورانی

در سرزمین بادهای موسمی تردید

در شاهراه انتظارهای طولانی

                                هبوط کرده ام

و حّوای تیزرهای تلویزیونی

            با غمزه ی مژگان مصنوعی

           با چهره ی گلگون ِعاریت گرفته از ماتیک

                 برای نشخوار خوشبختی

                 و تجسم آرمان بلند سود سپرده ی کوتاه مدت

                       به من

                                آدامس اوربیت تعارف می کند .


نویسنده : مهدی روشن روان ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۸/٤


در زندگی لحظاتی پیش می آید که چیزهایی را فراموش می کنی . چیزهایی هم هستند که هیچگاه کسی فراموششان نمی کند . ولی من یک بار فراموش کردم . کوتاه اما هراس انگیز ، برای لحظه هایی نامم از یادم رفت . و بعد نوشتم :‌

یادم نمی آید

که در ظهر بازیگوش کدام تابستان

و در پیچ سرگردانی کدام کوچه

                       کودکیم را گم کردم

و روزهای جوانیم را

        در عصر دلگیر کدام پاییز

                       باد با خود برد

تمام برگهای دفترم از

             هجوم وحشی رگبار بی امان

                                   رنگ باخته اند

و حالا

هیچ چیز

    حتی نامم

       به یادم نمی آید


نویسنده : مهدی روشن روان ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٧/٢٩