این مطلب و مطلب قبل را برای وبلاگ بچه های دانشسرا نوشته بودم. که بخشی از خاطرات دوران تحصیل در دانشسرای آبپخش است.
خبر دهان به دهان می چرخید. همه از شنیدن آن متعجب و شگفت زده می شدند. هر کس به بهانه ای از سرپرست شبانه روزی مرخصی می گرفت ، که برود و این واقعه ی شگفت انگیز را ببیند. بله! براستی معجزه ای رخ داده بود. من و محمود حاجی پور هم، با هزار کلک موفق شدیم از علی ابراهیم زاده، سرپرست شبانه روزی که بین بچه ها به علی کماندو معروف بود، مرخصی بگیریم .
از کوچه ی خاکی دانشسرا گذشتیم. یک لایه ضخیم خاک روی کفشهایمان نشسته بود. به تنها خیابان آبپخش رسیدیم. چند گاو وسط بلوار لم داده و مشغول نشخوار کردن بودند. از عرض خیابان عبور کردیم. کنار یک نانوایی، یک مرغ فروشی که مرغ زنده می فروخت و از همه مهمتر از کنار پکورا فروشی رد شدیم. برعکس روزهای عادی که بوی پکورا ، پیاز و لیموی تازه وسوسه ای بزرگ برایمان بود، آن روز به شوق دیدن این معجزه ی بزرگ، پاهایمان سست نشد و با گامهای استوار میل به خوردن را سرکوب کردیم.
پشت ویترین مغازه ی عکاسی که رسیدیم ، دهانمان از تعجب واماند. صاحب عکاسی، تصویری ازمعجزه ی بزرگ را پشت شیشه چسبانده بود. با وجود اینکه ماجرا را، از بچه ها شنیده بودیم، شنیدن دوباره آن از زبان عکاس لطف مضاعفی داشت. وارد مغازه شدیم. صاحب مغازه سبیلی پرپشت و موهای بلندی داشت که قسمت جلو آن کمی تُنُک بود.یک عینک نمره بالا هم به چشمش می زد. درکل قیافه اش شبیه روشنفکرای چپی دهه ی چهل بود. با آب و تاب برایمان توضیح داد که ؛ چند روز پیش در شهر بوشهر مردی متوجه چیز عجیبی روی درخت ترنج وسط حیاطشان می شود.نزدیک که می رود، می بیند ، بله! یکی از ترنج ها به شکل صورت یک آدم است. خلاصه، اطلاع می دهد، خبرنگارها ، روحانی ها ، مردم عادی و مسئول ها می آیند و این پدیده عجیب و غریب را می بینند.
من و محمود یک قطعه از آن عکس را خریدیم، و با خود به دانشسرا بردیم. چند روزی بحث در مورد این اتفاق عجیب نقل محافل ما بود. بیرون هم تعبیر و تفسیر های زیادی از این ماجرا بر سر زبانها بود. بعضی ها می گفتند، یکی از نشانه های آخرالزمان است. نظریه ی دیگر این بود که ؛ احتمالاً سالها قبل در آن مکان کسی را به قتل رسانده اند واز آنجا که خون بی گناه هیچوقت پایمال نمی شود، دارد علامت می دهد که جسدش را پیدا کنند. خلاصه نزدیک بود ، شوخی شوخی سر صاحب خانه را بالای دار ببرند. این ماجرا برای همه بهانه ای شده بود، که ژست های فیلسوفانه و عارفانه بگیرند. تا اینکه گندش درآمد.صاحب خانه که دردسرهای زیادی برایش درست شده بود، اعتراف کرد ؛ صورت یک عروسک را روی ترنج قرار داده وترنج به مرور که بزرگ شده ، به شکل قالب در آمده است. افشا شدن این ماجرا تمام بحث های متافیزیکی و فلسفی ما را باد هوا کرد. البته ما خودمان را نباختیم و با کمال وقاحت گفتیم : از اول هم قدری نسبت به این ماجرا مشکوک بوده ایم !
توضیح : این مطلب را با عنوان آغاز سفر برای وبلاگ بچه های دانشسرا نوشته بودم . آن را با تغییر عنوان ، مجددن در اینجا درج کرده ام.
ممکن است لحن این مطلب موجب ناراحتی بعضی از دوستان بشودکه نامی از آنها برده شده است.پیشاپیش از همه عذرخواهی می کنم. قصد توهین در کار نبوده و صرفاْ بخاطر حفظ فضای بی پیرایه و صمیمی آن زمان از این القاب استفاده شده است.
کنار سه راهی دیلم مرحوم جوی نزدیک مینی بوس لکنته اش ایستاده بود و صدا می زد ؛ گناوه ! گناوه حرکت ! شرجی اواخر شهریورماه طاقت آدم را طاق می کرد . روی همه چیز را لایه ای از نم پوشانده ، و چسبناکی تن ، حوصله ی گپ و گفتی برای کسی باقی نگذاشته بود .
ما سه نفر سوار مینی بوس شدیم .بوی تند گازوئیل دل آدم را آشوب می کرد . جوش های احمد راستگو - که بعدها اسم او را الکساندر جوشی گذاشتیم – بر اثر گرما قرمزتر و موهایش وزوزی تر شده بود . کوتاه کردن بوته های خاراشتری که به جای مو روی کله ی احمد سبز می شد ، برای آرایشگرها مصیبت عظمایی بود . حسین فرزین ( جوکار سابق) تی شرت آستین بلندی مربوط به دوران انقلاب پوشیده بود ، که روی آن نقش یک دست با اسلحه دیده می شد.
مینی بوس با سرو صدای زیادی به راه افتاد . پرده های چرک را کنار زدیم تا منظره ی بیرون را ببینیم . هنوز هم بعد از این همه سال هر گاه چشمم به پارچه ی ساتن می افتد . بوی گازوئیل ، گرما و حالت تهوع مینی بوس نارنجی و قراضه ی تاته و جوی برایم تداعی می شود . از بویرات که رد شدیم ، جوی توی آینه روبرو نگاهی کرد و گفت : "یک نفر بی زحمت کرایه جمع کند . " همیشه در این جور مواقع مسافرها خودشان را به نشنیدن می زدند . چونکه نمی شد توی مینی بوس صاف ایستاد و مجبور می شدی برای مدتی با گردن خم کرایه جمع کنی . در ضمن راننده ها برای این که کرایه ی بیشتری نصیبشان شود چند چهار پایه ی چوبی ، وسط ردیف صندلی ها می گذاشتند ، وتعدادی مسافر اضافی سوار می کردند . این مسأله موجب می شد ، حرکت کردن برای کسی که کرایه جمع می کرد ، سخت باشد . خصوصاً اگر چند مسافر زن توی مینی بوس بودند و بر اثر تکانهای ماشین و دست انداز های جاده ، بدنش با یکی از مسافرهای زن برخورد می کرد . امکان داشت محشر کبرایی برپا شود . مشکل دیگر این بود که مسافرها به جای پنج تومان پول کرایه ، اسکناس های ده ، بیست و گاهی پنجاه تومانی می دادند . اغلب کسانی که کرایه جمع می کردند ، حساب کار از دستشان در می رفت. و آخر سر مبلغی کم می آوردند . بعضی از راننده ها مثل عمرسعد ، کسری پول را از بخت برگشته ای که توی رودربایستی کرایه جمع کرده بود ، می گرفتند .
مینی بوس روبروی لیلتین که رسید ، توقف کرد. کنار جاده یک اتاقک کاه گلی ساخته و رویش پرچم سبز ِرنگ و رو رفته ای نصب کرده بودند .بیشتر ِراننده ها آنجا می ایستادند و صدقه می دادند. بعدها گاهی که مینی بوس آنجا توقف می کرد عباس دهقان – که توی دانشسرا به موری گندو معروف بود – سوار می شد. عباس همیشه ماجرای جالبی در مورد وجه تسمیه ی لیلتین تعریف می کرد. می گفت : در زمانهای قدیم مردی جهانگرد ، دوشب را درآنجا بیتوته می کند و به همین خاطر اسم آنجا را لیلتین به معنای دو شب می گذارد. چه داستان تأثیرگذاری. اگر آنجا آبادی بوده ، حتما ً خودش اسم داشته، اگر نبوده و کسی آنجا زندگی نمی کرده، بعد از رفتن مرد ، چگونه این اسم روی آنجا مانده است؟ البته حالا دیگر سن و سالی از عباس گذشته، گمان نمی کنم هنوز این جور ماجراهای بی خود تعریف کند.
خلاصه اینکه به گناوه رسیدیم . مدتی معطلی توی گاراژ صفوی و بعد دوباره صدای قارقار مینی بوس و حرکت به سوی آبپخش .من همیشه فکر می کردم ؛ آبپخش منطقه ای بسیار خوش آب و هوا است. چرا که یا زمستان ها از آنجا عبور کرده بودم، یا شبها. بنابر این یک تصویر رؤیایی مثل یک بهشت گمشده از آنجا داشتم.فکر می کنم احمد و حسین هم همین احساس را داشتند. این نکته برمی گردد به خصلت های درونی بشر. از بد حادثه، مدینه های فاضله ذهنی اش، در واقعیت آن قدر رمانتیک از آب در نمی آیند. تاریخ پر ازاین تضادهاست ، فقط مقیاسشان فرق می کند. از گناوه که راه افتادیم 65 کیلومتر خیال بافی کردم. گاهی خودم را مثل هنرپیشه های سینما تصور می کردم ، که با حرکتی آهسته میان نخل ها می دوم. و کلی از این فکرها که نمی دانم روی چه حساب و کتابی توی ذهنم شکل می گرفتند. غرق در تماشای این فیلم های ذهنی بودم که مینی بوس به آبپخش رسید. از ماشین که پیاد شدیم تش باد چنان سیلی به گوشمان نواخت که تمام آن تصویرهای شیک و رمانتیک از کله ام پرید. این اولین تمرین جدی برای مواجهه با واقعیت های خشن زندگی بود.
تازگی به اتفاق بچه های فارغ التحصیل دانشسرای آبپخش , وبلاگی با عنوان بچه های دانشسرا راه اندازی کرده ایم . این ایده در مراسم هفتمین روز درگذشت بابک کپتان به ذهنمان رسید . وقتی بعضی ازبچه ها را بعد از پانزده یا حتی شانزده سال می دیدیم . تصمیم گرفتیم نگذاریم مرگ ما را به هم نزدیک کند . تصمیم گرفتیم تمام خاطرات خوبمان را با همدیگر مرور کنیم . بخصوص حالا که وارد سراشیبی زندگی شده ایم . آدرس وبلاگ در لیست پیوندها درج شده است . اگر دوست داشتید سری بزنید .
صدای عرعر ی در فضای سیرک می پیچد . ناگهان خری قبراق و چالاک ، جست و خیزکنان پا به میدان می گذارد ؛ چنان که گویی دل سیری ، قصیل تازه خورده است . جمعیت با دیدن حرکات خر می خندد . خر هم با دیدن مردم ِ خندان ، کیفور می شود وهمچنان که چشم به انبوهی ِ جمعیت دوخته ، صدای عرعرش را بلندتر و جفتک و جستک اش را بیش تر می کند .
همانطور که می چرخد ، یک باره رو در روی شیر قرار می گیرد .چشم در چشم مقابل او می ایستد . لحظاتی بر خود می لرزد . اما خیلی زود اوضاع دستش می آید . چرخی می زند . پاهایش را بلند می کند و با یک جفتک چنان ضربه ای به پوزسلطان می زند که در جا نقش برزمین اش می کند . نگهبانان به سوی شیرمی دوند . تکانش می دهند . آب رویش می ریزند . چوب زیر شکمش می کنند. لیکن می بینند ؛ سلطان ریق ( رحیق ) رحمت را سر کشیده و کالبد تهی کرده است .
فردای آن روز هفته نامه ی توفیق این موفقیت را به همه ی خران دنیا تبریک می گوید . و سیرک باغ سنگی افتتاح نشده تعطیل می شود .
نتیجه ی اخلاقی آن که : هر گاه شیران پیر شوند به سم ضربه ی خری از پای در می آیند .
سرانجام لحظه ی موعود فرا می رسد . صدا از کسی در نمی آید . چنان سکوتی فضا را پر می کند که انگار گرد مرگ پاشیده باشند . همه منتظر ، تا سلطان جنگل با آن شکوه و جلال وارد شود .
در اینجا لازم است نکته ای را توضیح بدهم . البته قائدتن باید این مطلب در پاورقی می آمد . ولی ترسیدم پاورقی هایم مثل پاورقی های مرحوم ذبیح الله منصوری بشود. بنا براین بی خیال آیین نگارش و هر گونه آیین دست وپاگیر دیگری شدم .اما توضیح : این که حکومت سلسله ی شیرها بر جنگل از چه زمانی آغاز شده است ، تاریخ چه ی دقیقی در دست نیست . آنچه مسلم است ؛ باید پس از انقراض دایناسورها و ماموت ها اتفاق افتاده باشد . چرا که با وجود دایناسورها و دیگر موجودات بزرگ ، گمان نمی کنم کسی برای شیرها تره خورد بکند . جالب است که هر قدر تاریخ جلوتر آمده حیوانات عظیم الجثه و با شکوه از بین رفته اند و حیوانات کوچکتر باقی مانده اند . پایان توضیح .
یک در آهنی در گوشه ای از محوطه سیرک با صدایی رعب آور باز می شود . بلند گو اعلام می کند : " و اینک سلطان جنگل وارد می شود ." مو بر اندام همگان سیخ می شود . بلندگو یک مارش پخش می کند . ناگهان از میان جمعیت کسی بلند می شود، با فریاد می گوید : "به افتخارش " و کف می زند . سکوت سنگین جمعیت شکسته می شود و همه سلطان را تشویق می کنند .
از در آهنی چند نفر داخل می شوند . دور چیزی حلقه زده اند و آن را کشان کشان می آورند . از نعره و غرش هم خبری نیست . به میانه ی میدان می رسند . کنار می روند . جمعیت تماشاچی دهانش باز می ماند ....
آن که در میانه ی میدان ایستاده ، آن سلطان جنگل ، آن شیر غران و .... نیست ، جز همان شیر پیر باغ وحش که دیگر یال و کوپالی ندارد . در میان جمعیت ولوله ای در می گیرد . همه از اینکه کلاه سرشان رفته عصبانی می شوند ... اما ! یک باره ماجرا دیگرگون می شود .
چندی پیش قصه ای ناتمام نقل کردم از خری مفلوک که روزگار بلاها بر سر آن بی زبان می آورد . گذشت ، تا این که در یک محفل شبانه ، دوستی ، ماجرایی برایم تعریف کرد که سخت مرا به فکرت انداخت . پس از چندی که سر در جیب مراقبت فرو بردم و در بحر مکاشفت غوص نمودم ، دریافتم که از سر خامی سخن به گزافه گفته و خلق را به ضلالت کشانده انم . از این رو بر آن شدم تا به کفارهی گناهان گذشته ، این حکایت نقل کنم اندر مزایای خر بودن .
ماجرا از آنجا آغاز می شود که در اوایل دههی پنجاه خورشیدی ، بازار باغ وحش کوه سنگی مشهد ، که جانورانش پیر و فرتوت شده بودند ، کسادی می گیرد . کسی رغبتی به تماشا نشان نمی دهد وخرج بر دخل افزونی می گیرد . صاحبان آنجا به فکر چاره می افتند و از آن میان کسی پیشنهاد می دهد ؛ که یک سیرک راه بیندازیم و در شهر تبلیغات کنیم ، شاید دراین خلایق بی حال ، شوقی پدید آید و به تماشا بیایند .
چند روز بعد پوسترها و پارچه نوشته هایی درشهر ، نگاه هر عابری را به سوی خود می کشد . " سیرک بزرگ کوه سنگی ، نمایش مهییج ِنبرد سلطان جنگل " . فردی هم با یک بلندگوی دستی ، در شهر می چرخد و اعلام می کند : " بشتابید ، بشتابید ، نمایشی بی نظیر از نبرد شیر غران در سیرک بزرگ کوه سنگی "
جمعیت مشتاق ، به سمت کوه سنگی هجوم می برند . اتوبوس های آن مسیر لبریز از علاقه مندان هنر نمایش می شود . گویا در این اثناء چند نفری هم زیر دست و پا می مانند و جان به جان آفرین تسلیم می کنند. خلاصه اهالی شهر به هر زحمتی ، خود را به محل سیرک می رسانند .پشت گیشه ولوله برپا می شود . و بلندگو مدام اعلام می کند : " هیجان انگیزترین نمایش دنیا در سیرک بزرگ کوه سنگی ... تا لحظاتی دیگر... این بار دست تقدیر کدام یک از حیوانات جنگل را به کام مرگ خواهد برد " در این گیرودار عده ای دلال از خدا بی خبر صبح علی الطلوع بلیت ها را می خرند و بازار سیاه بلیت سیرک داغ می شود .
اما نمایش مهییج نبرد سلطان جنگل بماند برای قسمت بعد .
این شعر محلی سروده ی مرحوم منوچهر آتشی است . چندی پیش آن را برای چند دوست خواندم . خواستند که آن را روی وبلاگ بگذارم . من هم این شعر را پیشکش می کنم به تمام دوست داران ادب و هنر ایران زمین .
«شُدمبو سی تو، شُودَر سی مو، نوروزت مبارک بو
کُموتر سی تو، کُوکر سی مو، نوروزت مبارک بو
هلا ای خطه ی دریا و دشت – استان ما بوشهر!
گُلِ تر سی تو، کنگر سی مو، نوروزت مبارک بو
شو چارشنبه سوری، گرمی تش مالِتو، لرزیدنش سی مو
پریدن سی تو، پَرپَر سی مو، نوروزت مبارک بو
شُوِ عیدی که هر کس با عزیزش شاد و خَش دل بی
خش تَر سی تو، غم تَر سی مو، نوروزت مبارک بو
کوکِیسو جون نرو واگرد، کُلِ گندمل سی تو
همه اش سی تو برادر سی مو، نوروزت مبارک بو
هلا اونجو بهار ی نغمه می خونن پیلیسوکل
پیلیسوک سی تو، شوپَر سی مو، نوروزت مبارک بو
هلا اینجو قلاغل پشکلِ غلتیده ری برفن
سفیدل سی تو، سِه تر سی مو، نوروزت مبارک بو
هلا اونجو خِشن بُنگ بزل ری گردنه ی بُزپَر
بُزل پاک سی تو، بُزپَر سی مو، نوروزت مبارک بو
هلا اونجو گِمونم پُر غزل بو دفترِ دریا
غزل ها سی تو، دفتر سی مو، نوروزت مبارک بو
"فرج" کوگ، "ایرجو" بلبل، مو اون قُمری مُخدونُم
کُه و گُل سی تو، مُخ در سی مو، نوروزت مبارک بو
بگین سی "ایرجو" ای غوره! یادِ آتشی هم باش
شدمبو سی تو، شُودر سی مو، نوروزت مبارک بو...»
زمهریری شد دهانت
آنگاه
که از عمق نگاهم
عشق را فریادی کردم !
پژمردنم را
چه ساده به تماشا نشستی
هنگامی که نومیدانه
تورا تمنا کردم !
وینک
ویرانه چنانم
که جغد هم برمن
آشیانه نمی گیرد !
نه اول آبی
نه آفتاب
که حرف اول آهی
بی کلاه شوی
کاش نبودی میان الفبای
زبان مادری !
من
درعصرِ ِساندویچ و سیاست
عصر ِ استحاله ی آیه های نورانی
در سرزمین بادهای موسمی تردید
در شاهراه انتظارهای طولانی
هبوط کرده ام
و حّوای تیزرهای تلویزیونی
با غمزه ی مژگان مصنوعی
با چهره ی گلگون ِعاریت گرفته از ماتیک
برای نشخوار خوشبختی
و تجسم آرمان بلند سود سپرده ی کوتاه مدت
به من
آدامس اوربیت تعارف می کند .

